تبليغاتX
اشک تنهایی
اشک تنهایی
این وبلاگ واسه دلهای تنهاهست
عشق

 

 

از بهار پرسیدم ،عشق یعنی چه؟

گفت: تازه شکفته ام ،هنوز نمی دانم

از تابستان پرسیدم ،عشق یعنی چه؟

گفت: فعلا در گرمای وجودش غرقم ، نمیدانم

از پاییز پرسیدم ،عشق یعنی چه ؟

گفت: در هزار رنگ آن باخته ام ، نمیدانم

ازمستان پرسیدم، عشق یعنی چه؟

گفت: سرد است و بی رنگ

از پدر پرسیدم، عشق یعنی چه؟

گفت: یعنی تو

از مادر پرسیدم، عشق یعنی چه؟

گفت: یعنی هر که در این خانه است.

از خواهر پرسیدم ،عشق یعنی چه؟

گفت: هنوز به آن نرسیده ام

از ماه پرسیدم ،عشق یعنی چه ؟ 

  شرمگین و خجل خود را در آغوش آسمان پیدا کرد

شبی دیگر از ماه پرسیدم ،عشق یعنی چه ؟

ماه با چهره ای باز و خندان گفت : یعنی مهتاب

از خود عشق پرسیدم ،عشق آخر یعنی چه؟

با تبسمی گفت: یعنی مهر بی پایان به خالق هستی . 

 

 

این روزها برام غریبه شده. اصلا همه برام غریبه شدن. نمیدونم چطوری خودمو شاد نشون بدم .البته شادی تو دلم جایی نداره. دیگه نمی خوام چیزی بگم، فقط اینو بدونین که از خدا می خوام  که هیچوقت مشکلی که من دارم سراغ شما نیاد ، همین...( التماس دعا)

 

 

|+|
نگارش شده توسط شقایق در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 0:4