مدتی بود که دیگه دور وبلاگمو خط کشیده بودم اما بازم احساس کردم
که باید با کسی دردو دل کنم این شد که بازم اومدم…
این روزا، روزای غریبی است، روزایی که دیگه رنگ و بوی سابق
رو نداره. البته من خدا رو شکر میکنم، اما بین خودمون باشه که،
خسته شده ام دیگه حوصله هیچ کس و هیچ چیزو ندارم …
فقط یه کار از من و شما بر می یاد و اون اینه که دعا کنیم واسه من ،
واسه او، واسه هزاران هزار دخترو پسر، مثل من ، واسه این که از
بلا تکلیفی بیرون بیان و خدا یه هدف خوب رو براشون قرار بده
تا بتونن خودشونو تو این دنیای بی وفا نجات بدن
پس همگی دست بر اریم و از خدا بخواهیم هیچوقت ما را تنها
مگذار و ما را در یاب.( آمین)
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در تیره راهی خالی و بی عبور
سردر باد سرد فرو برده ام
هوا از بوی تند کولیتاس آکنده است
پیش چشمانم در دوردست
سوسوی نور ی پیداست
سرم سنگین و چشمانم کم سو می شود
باید شب جایی بمانم
زن آنجا در آستانه است
صدای زنگ ورود به گوشم می نشیند
اندیشه می کنم که
این می تواند بهشت یا دوزخ باشد
زن شمعی می افروزد
و راه را نشانم می دهد
در راهرو صداهایی می آید
به گمانم می گویند
«خوش آمدید به هتل کالیفرنیا»
چه جای قشنگی
چه جای قشنگی
چه دیدار دل پذیری
هتل کالیفرنیا اتاق زیاد دارد
(بخشی از یک رمان)



